تبليغاتX
خلوت انس

خلوت انس

اگر برای بدست آوردن پول مجبوری دروغ بگویی و فریبکاری کنی !

                                                                   فقیر و تهیدست بمان

اگر برای بدست آوردن جاه و مقامی لازم است چاپلوسی کنی و تملق بگویی !

                                                                          از آن چشمپوشی کن

و اگر برای آنکه مشهور شوی لازم است جنایت کنی

                                                        در گمنامی زندگی کن.

بگذار دیگران در پیش چشمانت ،

                     با دروغ گویی ثروتمند شوند ،

                           با چاپلوسی و تملق به پست و مقام برسند

                                    و با خیانت مشهور شوند

                                         و تو همچنان فقیر و گمنام و تهیدست بمان.

 چرا که سرمایه ای که تو بدست آورده ای ،

                     آن سرمایه ای است که آنان از کف داده اند

                                             و از همه آنچه دارند با ارزشتر است

                                                            و آن « شرافت » است.

                                                                      کتاب اخلاق

                                                                  دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:38 توسط محمد روحانیفر|


گروه اینترنتی پرشین استار | www.persian-star.net


منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم


تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی ؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی ؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من

خدایی خوب میدانم


تو دعوت کن مرا با خود به اشکی

یا خدایی میهمانم کن


که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را ، بجو ما را تو خواهی یافت


شعر از زنده یاد سهراب سپهری

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 2:54 توسط محمد روحانیفر|

السّلام علیکِ أیّتها الصّدّیقة الشّهیدة


فاطمه ، بانوی غمگسار عالم  ،

فاطمه شمعی مهربان و زخمی در سرزمین پرآشوب  مدینه                       

فاطمه ، بانویی که سوگنامه ی سنگینش در کشاکش غوغای روزگار ،

تا ابدیت روح تاریخ پیر را خواهد آزرد

فاطمه ، بانوی بی یاوری که در سرسرای ساحل تپیده ی آسمان  ،

نامش به نام نامی غم و اندوه ثبت گردیده است

فاطمه ، گلبرگ یاسی در ابتدای تولد ؛

باغبان پر مهری در اواسط زندگی و خمیده قدی در انتهای حزین ترین لحظات آفرینش ،

که سوار بر پرهای فرشتگان گشت و حیات ملال آورزندگی اش را وداع گفت            

فاطمه ، پاره ای از آفتاب عالم سوز هستی ، که درد فراقش ، عالمی را می سوزاند

فاطمه ، ریحانه ای که در کوچه های بی لیاقت مدینه ،

دست و بازوی خونینش به طواف در و دیوار  رفت

فاطمه ، هاله ای که طعم زهر آگین سیلی را هم از مردان حرامی چشید ،

تا به رسم دلداگی اش وفا کرده باشد

فاطمه ، اسطوره ی صبری که درد و رنج خود را هرگز نمی دید

ومظلومیت علی را جز نگاه او کسی نشانه نمی رفت

فاطمه ، مادری غریب ، که درد دوری اش آتش شعله وری بود در عمق جان علی

فاطمه ، مادر عترت و فرزند زلال کوثر،

که دوران زندگی اش مهمان ناجوانمردانگی گذر تاریخ شد

حال دیگر مهدی باید سرشت بشریت را فاطمی کند

و بارگاه او را تا ابدیت جاودانگی ببخشد

السَّلَامُ علی ذَاتِ الاحـزانِ الطَویــله ،

فی المُدَّةِ القَلیله ، المخفیة قبْـرِهَـا، الْمَمْنُوعَـةُ ارثها ، الْمَجْهُـولَةِ قَدرُِهَا،

وَالْمَکْسُورَةِ ضِلْعُهَا،المقتولة وَلَدُهَا
 

اللهم العن الجبت والطاغوت

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 3:8 توسط محمد روحانیفر|

حجت الاسلام سیدحسن نصرالله ، رهبر مقاومت اسلامی لبنان

فدائیان ولایت سید علی خامنه ای

 ای خواهران و برادران ! برای ما و همه مسلمین در سراسر جهان یک ولی امر وجود دارد و حال اگر بیشتر مسلمانان نمی‌خواهند از ایشان تبعیت کنند مشکل خودشان است چنانچه پیش‌تر نیز بسیاری از مردم ، از پیامبر و امامان معصوم تبعیت نکردند ولی این بدان معنا که امام ، امام و پیامبر ، پیامبر نبود نمی‌باشد . ما ولی امری داریم که نائب امام مهدی(عج) است . اطاعتش بر ما واجب است . ما از پاکی و صفات نیکو و پرهیزگاری و به طور هم‌زمان ، شجاعت ، قدرت ، حکمت ، تدبیر و بصیرت او آگاهیم . او با آمریکا و اتحادیه اروپا و کشورهای تحت سلطه‌شان که منطقه خلیج را پر کرده‌اند به مبارزه برخاسته است . خدا بر ما منت نهاده که او را به ولایت امر ما برگزیده است .


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:6 توسط محمد روحانیفر|

هر زمان شايعه اي را شنيديد و يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه

را در ذهن خود داشته باشيد ! در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت

فراوانش مورد ستايش بود .

روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود ، با هيجان نزد او آمد و گفت :

سقراط ميداني راجع به يکي از شاگردانت چه شنيده ام ؟

سقراط پاسخ داد : " لحظه اي صبر کن ". قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تو

ميخواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي .

مرد پرسيد : سه پرسش ؟

سقراط گفت : بله درست است .


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:36 توسط محمد روحانیفر|

موشی در خانه مزرعه داری , تله موشی دید

به مرغ و گاو و گوسفند خبر داد ...

همه گفتند : مشکل توست به ما ربطی ندارد ...

چند روزی گذشت و ماری در تله موش گیر افتاد

و زن مزرعه دار را گزید ...

مزرعه دار از مرغ برای زنش سوپ درست کرد ...

گوسفند را برای عیادت کنندگان سر برید

و در آخر گاو را برای مجلس ترحیم کشتند ...

و در تمام این مدت موش از سوراخ دیوار همه چیز را نگاه کرد

و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد !!!!؛


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:44 توسط محمد روحانیفر|

به مکر و خدعه کجا می‌شود ، ز مام جدا
که پارس ، پهنه دریادلان و شیران است


خلیج فارس چگونه شود خلیج عرب

که هر که گفت چنین ، مبتلا به هذیان است


بگو به سِفله نادان ، که عِرضِ خویش مَبَر

که شیرِ شرزه ، کجا بیمش از شغالان است


چگونه منکر نام بلند فارس شود

بر این خجسته لقب ، صد دلیل و برهان است


مگر نمی‌شنود بانگ فارس از موجش

به بخت دولت ایرانی‌اش ، خروشان است


تلاطمی که به پهنای خود برانگیزد

نشانِ خشم وی از مکر بدسگالان است


کسی که خانه و خوانش ، طفیل بیگانه است

خیالِ خامِ وی از فکرت پریشان است


به پاسداری از او ، ارتش و سپاه و بسیج

به مرز پرگهرش ، جملگی به فرمان است


به یک اشارت رهبر ، امیر لشکر عشق

بنای کاخ ستم از اساس ویران است


اگر که سخت بُوَد عبرت از قرون سَلَف

مرور قصة صَدّامیان که آسان است


نبوده است ز نسل عجم ابوسفیان

مسلّم است که فرزند آل قحطان است


نبوده است ز ایرانیان یکی بوجهل

شناسنامه ما بوعلی و سلمان است


مباد خالی از این نام « علو یا » هرگز

خلیج فارس که فرزند مام ایران است

                              
به قلم رئیس دفتر رهبر معظم انقلاب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:53 توسط محمد روحانیفر|

روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند

آوازی شنيد که :

ای ابوالحسن

خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟

شيخ گفت :

بار خدايا !

خواهی آنچه را که از " رحمت " تو می‌دانم

و از " بخشایش " تو می‌بينم

با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند ؟

آواز آمد : نه از تو ؛ نه از من .

                                          « تذكره الاولياء عطار نيشابوری »

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:53 توسط محمد روحانیفر|

قلم را با وضو در دست می گیرم . عزم کرده ام که از شما بنویسم ... می شود ؟!

آیا می توان ؟!

                                          نون ؛ سوگند به قلم و آنچه می نویسند ( س . قلم / ی .1)


                            " فاطمه، فاطمه است "                                                                                            

                                                               « دکتر علی شریعتی/کتاب زن »



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:47 توسط محمد روحانیفر|


آورده اند که بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست و روزي که براي عبادت

به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون

به بهلول رسید گفت : بهلول چه می کنی ؟

بهلول جواب داد :

به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند

و نه مرا اذیت و آزار می دهند .

هارون گفت :

آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟

بهلول جواب داد :

به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب

داغ شود . هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد .

آنگاه بهلول گفت :

اي هارون من با پاي برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه

خورده ام و هر چه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پاي خو د را مانند

من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده اي و پوشیده اي ذکر نمایی .

هارون قبول نمود .

آنگاه بهلول روي تابه داغ ایستاد و فوري گفت :

بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوري پایین آمد که ابداً پایش نسوخت و چون

نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و

پایش بسوخت و به پایین افتاد .

سپس بهلول گفت :

اي هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است .

آنها که درویش بوده اند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند

و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار شوند .

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:6 توسط محمد روحانیفر|

هرگز به گذشته نگاه نکنیم مگر آنکه بخواهیم از آن بیاموزیم .

تلاش و تفکر را سراج راه خود کنیم ،

مهم نيست كه غم تا كجا ريشه دوانده باشد ،

گره زندگي تا چه اندازه كور است و به هم پيچيده

و درد تا چه ميزان درد آور بوده است .

... مهم توكل و ايمان و انسانيت ماست .

اگر بتوانيم چنان كه بايد عشق بورزيم و توكل داشته باشيم ،

شادترين ، تواناترين و موفق ترين موجود در جهان خواهيم بود .

هميشه بياد داشته باشیم آيين سبز زندگي را براي زيستني سبز :

در همه چيز زيبايي را ببينیم

بكوشیم كه بفهميم

خود را باور كنیم

بردباري را تمرين كنیم

دشمن را ببخشیم

مهر را تكرار كنیم

به پيمانمان وفادار باشیم

عشق را ايثار كنیم

دل را دريا كنیم

چراغ ايمان را فرا راهمان گذاریم

انديشه هاي نيك بورزیم

شكست را فهم كنیم

بزرگوار باشیم اما متواضع

عاشق باشیم اما پاكيزه

عظيم باشیم اما بي هياهو

مغرور باشیم اما بي تكبر

و هميشه بياد داشته باشيم

كه هر لحظه و هر آن خدا با ماست اگر او را یاد کنیم .

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 2:21 توسط محمد روحانیفر|

من عاشـق آن رهبــر نورانــی خـویشم
آن دلبــر وارستــۀ عـرفـانـی خــویشم

عمـری است غمیـنم ز پریشانـی آن یار
هـر چنـد که محزون ز پریشانی خویشم

در دام بـلایت شـده ام سخـت گرفتـار
امـواج بـلای دل طوفــانــی خـویشم

چون نقـش نگـارین تو بر دیـده در اُفتــد
گمگشتــۀ این دیـدۀ بـارانــی خـویشم

زان لحظه که مجنون شدم از زلف سیاهت
در کوهم و در دشـت و بیـابـانی خـویشم

از شـوق وصال تو چه ویرانـه شد این دل
چندی است که شاد از دل ویـرانی خویشم

یک لحظه پشیمان نشدم از غم آن دوست
عمری است که مشغول نگهبـانی خـویشم

دل کنـده ام از عـالـم دنیــایـی ولیکـن
دلـبستــۀ آن یـار خـراسـانــی خـویشم

تـوفیـق زیـارت بـه جمـالـش نـدهنــدم
این غــم به که گویم غم پنهانـی خـویشم

زان روز که در بنـد نگـاه تـو اسیـرم
افسـردۀ دیـدارم و زنـدانــی خـویشم

سرباز و نگهبـانـم و هم حامـی جـان از
جـمهـوری اسـلامـی ایـرانــی خـویشـم

من گـرچـه در ایـن دایـره شاعـر نیم امّـا
تضمیـن گـر شعریش به نـادانـی خویشم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:46 توسط محمد روحانیفر|

در دفـتـرم هــزار معـما نوشته ام

يعني كه باز نام شما را نوشته ام


خورشيد پشت ابر ! ببين دفتر مرا

ديشب هزار مرتبه فردا نوشته ام


عمــريست روي تخـته سـيـاه نگاه خود

تصميم نه ... كه غيبت كبري نوشته ام


پشت در كلاس ، فقط گفته اي و من

از درس انـتـظـار تو امـلا نوشته ام


زنگ كلاس ... بغض تو ... موضوع انتظار

از جمــعه هـاي غــم زده انشـاء نوشته ام


                          اللهم عجل لولیک الفرج

به امید دیدار عصر طلایی ظهور و توفیق در راه خدمت به ساحت مقدس و

                           نازنین امام عصر ارواحنا فداه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 16:18 توسط محمد روحانیفر|

                 سخن حق را از هر زبانی که باشد بپذیر                

                          

مردم اغلب بی انصاف و بی منطق و خود محورند ! ولی آنان را ببخش …..

اگر مهربان باشی ، تو را به انگیزه های پنهان متهم می کنند ! ولی مهربان باش ….

اگر شریف و درستکار باشی ، فریبت میدهند ! ولی شریف و درستکار باش …

نیکی های امروزت را فراموش می کنند ! ولی نیکوکار باش ...

بهترین های خود را به دنیا ببخش ! حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد ...

و در نهایت می بینی که هر آن چه هست همواره میان تو و خداست ! نه میان تو و مردم . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 16:3 توسط محمد روحانیفر|

در روايت است از امام رضا (ع) :

زندانبان به يوسف (ع) گفت : من تو را دوست دارم .

يوسف (ع) گفت : هر بلايي به من رسيده از دوست داشتن است .

خاله ام مرا دوست داشت مرا دزديد . پدرم مرا دوست داشت برادرانم به من

حسادت ورزيدند . همسر عزيز مصر مرا دوست داشت مرا به زندان انداخت .

يوسف (ع) در زندان به خداوند شکوه کرد و گفت :

پروردگارا من به چه جرمي گرفتار زندان شدم ؟

خداوند به يوسف (ع) وحي فرستاد « تو خود آنرا انتخاب نمودي »

آن هنگام که گفتي پروردگارا زندان برايم دوست داشتني تر است از آنچه مرا بدان

مي خوانند . چرا نگفتي سلامتي و رهايي برايم دوست داشتني تر است ؟

حکمت نامه جوان                           

محمدي ري شهري                          

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 0:51 توسط محمد روحانیفر|

علامه محمدتقی جعفری (رحمة‌ الله ‌علیه) می‌گفتند :


عده‌ای از جامعه‌شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا در باره‌ی موضوع مهمی به بحث و

تبادل نظر بپردازند .

موضوع این بود :  ارزش واقعی انسان به چیست؟

برای سنجش ارزش خیلی از موجودات معیار خاصی داریم ؛

مثلاً معیار ارزش طلا وزن و عیار آن است ،

معیار ارزش بنزین مقدار و کیفیت آن است ،

معیار ارزش پول پشتوانه‌ی آن است .

اما معیار ارزش انسان‌ها چیست ؟

هر کدام از جامعه‌شناسان صحبت‌هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه کردند .

بعد وقتی نوبت به بنده رسید گفتم :

                                 
                              بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 1:54 توسط محمد روحانیفر|

ميلاد با برکت دخت گرامي زهرا (س) و علي (ع ) حضرت

زينب کبري سلام الله عليها ؛ اسوه صبر و استقامت گرامی باد.

خلاصه اي از زندگينامه حضرت زينب كبري(س)

بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:12 توسط محمد روحانیفر|



http://www.urmia.ac.ir/pictures/ravabetumumi/davazdah-1.jpg



نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:10 توسط محمد روحانیفر|

 اعتقاد :  Confidence

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. 

روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر

آمده بود،این یعنی اعتقاد. 

اعتماد :   Trust

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به

بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این

یعنی اعتماد.  

 امید : Hope

هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار

شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید. 


            پس بیاییم در سال 91  با اعتقاد ، اعتماد و امید زندگی کنیم .

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 16:51 توسط محمد روحانیفر|

باز هم با امر تو تجدید بیعت می کنیم

عرصه تولید ملی را حمایت می کنیم

کار و سرمایه که جای خود ، بدان آقای من

ما تمام هستی خود را فدایت می کنیم

بقیه در ادامه مطلب

بازخوانی پیام‌های نوروزی رهبر انقلاب از سال 69 تا 90


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 4:8 توسط محمد روحانیفر|


خداوندا :

برای دوستانم دعا میکنم در این آخرین روزهای سال دلشان را چنان در جویبار        

زلال رحمتت شستشو دهی که هر جا تردیدی هست ایمان ، زخمی هست   


مرهم نومیدی هست امید و هر جا نفرتی هست عشق جای آن را فرا گیرد         

                                                                  ***************

 با خوبی ها و بدی ها هر آنچه که بود ؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق

  خورد برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت  

                         

                        روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 4:19 توسط محمد روحانیفر|

ویلیام شکسپیر گفت :

من همیشه خوشحالم ، می دانید چرا ؟

برای اینکه از هیچ کس برای چیزی انتظاری ندارم

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...

زندگی کوتاه است ...

پس به زندگی ات عشق بورز ...

خوشحال باش

و لبخند بزن 
 
فقط برای خودت زندگی کن و ...

قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن

قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن

قبل از تنفر ؛ عشق بورز

زندگی این است ...

احساسش کن ، زندگی کن و لذت ببر

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 2:44 توسط محمد روحانیفر|

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود .

از او پرسید : چرا این همه سختی را متحمل می شوی ؟

مورچه گفت : معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی

رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم .

حضرت سلیمان فرمود : تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را

انجام بدهی.

مورچه گفت : "تمام سعی ام را می کنم ...!"

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را

جابجا کرد .

مورچه رو به آسمان کرد و گفت :

خدایی را شکر میگویم که در راه عشق ، پیامبری را به خدمت موری در می آورد...

نتیجه اخلاقی اینکه :

هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم ،

چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی هاست ..

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:39 توسط محمد روحانیفر|

                           چو ابر سایه ی رحمت به هر گیاه ا

                                    « گرمی دست هایت »

کم کم ، بوی عید ، از لابلای شاخه ها به مشام می رسد و خانه ها در انتظار خانه تکانی اند . فضای دم کرده ی بازارها و بازارچه ها ، چانه زدن پی در پی ، قهر و آشتی های مکرر و در نهایت ، لبخندهای رضایت . پول های نو ، خودروهای تمیز ، صورت های گل انداخته ، خانه های گم شده در عطر خوش گذرانی ؛ تنها یک روی سکّه اند ؛ سکّه ای به نام روزگار . امّا در آن روی همین سکّه ، زندگی ، با خواب های پریشانی همرنگ می شود ؛ روز شب است و شب ، برزخی تمام نما .

      عید یعنی : شرم آشکارای پدر ، گریه های پنهان مادر و آرزوی شیرین دختر .

هیچ واژه ای نمی تواند به تلخیِ قطره ی اشکی باشد که شب عید ، از چشم دخترکی می افتد . هیچ شعری نمی تواند سوزناکیِ دست های خالی را به تصویر بکشد . هیچ قلمی نمی تواند بازتاب پریشانی اهل درد باشد . هیچ دوربینی نمی تواند به عمق آرزوی کودکی پی ببرد . چقدر خوب است در این دریای بی کرانه ی زندگی نگاهمان به دست های غریقی باشد که « فریاد بی صدایش » ما را به خود می خواند ! چقدر خوب است به کفش های کهنه ای بیاندیشیم که در طول زمستان ، زخم های دل را تحمل کرده است ! چقدر خوب است ، به پیراهن هایی بیاندیشم که وصله هایشان ، نمودار خط کشی های اجتماع است .

چو آفتاب به هر ذره ای نگاه انداز چو ابر سایه ی رحمت به هر گیاه، انداز

آی دست های توانمند ، که قیمت انگشتریتان ، شکستنی نیست ! آن سوتر از این جا ، کسی دست های خالی را کنار سفره ی هفت سین گذاشته است .

آی خانه های شمالی ! امروز در دهکده های جنوبی ، آرزوها رنگ باخته و « خالو »، دل به ناله های نینوایی « نی » سپرده است .

آی ساکنان زرق و برق کده های بی خیالی ! امشب چراغ خانه ی « بی بی »، از شرم کم سویی ، خاموش است .

چه کسی می تواند به فریادهای خاموش پاسخ بدهد ؟ چه کسی می تواند غمناکی دل ها را ، با تبسّم لب ها عوض کند؟ چه کی می تواند کمی از آنچه دارد ، به دیگران ببخشید و سهمی از محبت ببرد ؟ آی ، فارغ از حال و روز چشم های بارانی ! آن مرد ، گریه هایش را گم کرده است .! آن دختر ، گیسوانش نباخته است ! آن زن ، تمرین سکوت می کند و آن کودک ، خواب های شیرین را جای عروسک ، در بغل می گیرد . بیا کمی به فکر آن سوتر از این جا باش! بیا،

 آی جوانمرد ! با گرمای دست هایت ، چراغ خاموش کومه نشینان را روشن کن !

    baby-678.jpg

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 1:19 توسط محمد روحانیفر|

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم .
 
بعد از مرگم ، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید .

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند ، من به آن مشکوکم !

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند .

عبور هرگونه کابل برق ، تلفن ، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است .

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی ، گورستان را تماشا کنم .

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید ، شاید آنجا هم نیاز باشد !

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند .

روی تابوت و کفن من بنویسید : این عاقبت کسی است که ز گهواره تا گور دانش بجست .

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند . در چمنزار خاکم کنید !

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند ، باید هم قد باشند .

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید .

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم م
ستحق بدهید ، ثواب دارد .

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند .

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش می طلبم !

                                
                                   روحش شاد و یادش گرامی

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 0:47 توسط محمد روحانیفر|

من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم

من از گرگی که رفته در لباس میش میترسم

بسی خوردم فریب نارفیقی ها در این دنیای دون پرور

فدای همت بیگانگانم من ، ولی از خویش می ترسم

ز بس که بی وفایی و دو رنگی دیده ام از مردم نامرد

چنان آهوی وحشی بیابان از پس و از پیش می ترسم

هر آن کس را که گفتم با تو یارم , بار خود بر دوش من بگذاشت

ز دشمن نیست پروایی , من از یار منافق کیش می ترسم

گله از دشمنم نبود , اگر چه خون من ریزد

من از قلبی که در راه رفاقت گشته است دل ریش , می ترسم

به هر هر کس یا علی گفتم , نبرد آن را به پایانش

من از یاری که باشد بی وفا , از دشمنم هم بیش می ترسم

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 1:42 توسط محمد روحانیفر|



چه زیبا خالقی دارم                         

چه بخشنده خدای عاشقی دارم


که میخواند مرا با آنکه می داند گنهکارم


اگر رخ بر بتابانم ، دو باره می نشیند بر سر راهم


دلم را می رباید با طنین گرم و زیبایش


که در قاموس پاک و کبریایی قهر نا زیباست


چه زیبا عاشقی را دوست می دارم ، دلم گرم است


می دانم که می داند بدون لطف او تنهای تنهایم


خدای من ، خدایی , خوب می داند


می داند که سائل را نباید دست خالی راند


چه ترس از ظلمت شبها به هنگامی که می گوید


عزیزم ، حاجتی داری اگر ، اینک بخوان من را


که من حاجت روا کردن , برای بنده ام را دوست می دارم

                            *******
خدایا دریاب مرا و گناهانم را بریز
                                            ( آمین یا رب العالمین )

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 1:36 توسط محمد روحانیفر|

لئوناردو باف يک پژوهشگر دينى معروف در برزيل است متن زير نوشته اوست :

در ميزگردى که درباره « دين و آزادى » بر پا شده بود و دالايى‌لاما هم در آن حضور داشت ،

من با کنجکاوى و البته کمى بدجنسى از او پرسيدم  : عالى جناب بهترين دين کدام است ؟

خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت : « بودايى » يا « اديان شرقى که خيلى قديمى‌تر

از مسيحيت هستند » دالايى‌لاما کمى درنگ کرد لبخندى زد و به چشمان من خيره شد ...

و آنگاه گفت :

بهترين دين آن است که شما را به خداوند نزديک‌تر سازد . دينى که از شما

آدم بهترى بسازد »

من که از چنين پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم پرسيدم : آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چيست ؟

او پاسخ داد : هر چيز که شما را دل‌رحم‌تر ، فهميده‌تر ، مستقل‌تر ، بى‌طرف‌تر ، بامحبت‌تر ، انسان

دوست‌تر ، با مسئوليت‌تر و اخلاقى‌تر سازد .دينى که اين کار را براى شما بکند  بهترين دين است »

من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او انديشيدم .

به نظر من پيامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنين است :

دوست من ! اين که تو به چه دينى اعتقاد دارى براى من اهميت ندارد . آنچه براى من اهميت دارد

رفتار تو در خانه ، در خانواده ، در محل کار ، در جامعه و در کلّ جهان است .

به ياد داشته باش ، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست .

و حال بیاییم بدون تعصب و بدون حب و بغض تفکر نماییم که آیا ادیان دیگر در مقایسه با دین

ما اسلام به دنبال چنین آرمانی هستند اگر این گونه است پس این همه لجاجت و این همه

شقاوت و این همه جنگ و کشتار و ایجاد فقر و بدبختی در میان آحاد مردم دنیا از کجا سر

چشمه میگیرد !

حال کمی تفکر و تعقل و انصاف به خرج دهیم آنگاه می فهمیم که :

         اسلام دین انسانیت , صلح , صفا صمیمیت و برادری و برابری است

                                                و در یک کلام

                        اسلام برترین و بهترین و کاملترین دین است .

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 1:55 توسط محمد روحانیفر|

روز اول که عبدالرزاق ابرقویی به خانه ابراهیم رفت تا به پسرش درس بدهد از محمد خواست

که این شعر « متنبی » شاعر عرب را بالای دیباچه کتاب صرف که استاد آغاز کرده بود و روز

به روز نوشته می شد تحریر نماید :

لولا المشقه سادالناس کلهم      

الجود یقفر و الاقدام قتال      

یعنی اگر لزوم تن دادن به مشقت نمی بود تمام مردم به درجه آقایی می رسیدند .

هم چنان که اگر خطر تنگدستی وجود  نمی داشت همه می توانستند کریم شوند

و اگر خطر مرگ نبود می توانستند ابتکار  نمایند و قدم به جلو بگذارند .

این بیت عربی برنامه زندگی ملاصدرا بود و  تا روزی که حیات داشت مشقت را تحمل می کرد .

وقتی شعر نوشته شد ملا عبدالرزاق ابرقویی گفت :

ای پسر بدان که دو مشقت وجود دارد که  تمام نشدنی است . یکی مشقت تحصیل و علم

و دیگری مشقت سلوک در طریق عرفان و هنوز سن تو اقتضا ندارد که من برای تو توضیح بدهم

که سلوک در طریق عرفان یعنی چه ؟

و اما میتوانم بگویم که مشقت تحصیل علم چگونه است .....

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 1:21 توسط محمد روحانیفر|

روزي هارون الرشيد مبلغي به بهلول داد كه آن را در ميان فقرا و نيازمندان

تقسيم نمايد .بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه اي به خود خليفه رد كرد .

هارون از علت آن سوال نمود ؟

بهلول جواب داد :

كه من هر چه فكر كردم از خود خليفه محتاج تر و فقير تر كسي نيست .

اين بود كه من وجه را به خود خليفه رد كردم . چون مي بينم مامورين و

گماشتگان تو در دكان ها ايستاده و به ضرب تازيانه ماليات و باج و خراج از

مردم ميگيرند و در خزانه تو مي ريزند و از اين جهت ديدم كه احتياج تو از

همه بيشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 0:22 توسط محمد روحانیفر|


آخرين مطالب
» کلامی زیبا از شریعتی
» منـــــــــم زیبـــــــــــا
» بانویی از جنس یاس . . .
» خامنه‌ای ، دنیا و آخرت ماست
» سه پرسش سقراط
» رسم زمانه ما ...!
» سروده‌ای برای خلیج فارس
» نه از تو ؛ نه از من
» با نام خالق فاطمه (س)
» داستان بهلول :بهلول و خرقه و نان و جو و سرکه

Design By : Pichak